تبليغاتX
یوسفعلی امیری

"کافر همه را به کیش خود پندارد"

نمیدونم چرا این جمله رو بیشتر بک پند اخلاقی می دونم تا یک کلمه یا جمله قصار.  احساس میکنم تاکید میکنه که ببین نماینده کسی بودن، سخن از زبان دیگران گفتن، قیم بقیه بودن، خلاصه این جور چیزا الکی نیست. بگواین منم، بگو من اینم، بگو مرام من اینه، بگو حرف من اینه، بگو من اینجوری فکر میکنم. راجع به بقیه نمی دونم من فکر میکنم بقیه اینجوری فکر میکنن. نگو من بقیه ام. نگو من مردمم. نگو من نماینده بی رو برگرد بقیه ام. یابدتر اینکه چطور خودتو نماینده اونایی میدونی که بیش از هزار سال پیش از تو زندگی می کردن.... میدونین هیچ وقت تو عمرم جیگرم از داغ مظلومیت امام حسین(ع)  به اندازه امسال اتیش نگرفت. ...

 

عاشورای مظلوم

دوشنبه 1388/10/07

یک هفته است که دچار انفلوانزا شدم و عملن هیچ کاری نمیکنم. نشانی از بهبودی هم نیست. مسکن امپول شلغم بخور کابوس تب و لرز حالات اشنای این روزهایم شده اند و حداکثر تماشای سریال "فرار از زندان" که کمک میکند از این سال ثانیه های کابوس فرار کنم. تاسوعا و عاشورا هم که خوب به خودی خود غمبار هستند و امسال هم ... غمبارتر. توی این روزهای ایران که باشی خیلی به حافظه تاریخی و سالنامه و این جور چیزها نیاز نداری. به یمن اینترنت و تلفن همراه این نیازها به چشم نمی اید منتها اینجا از نوعی دیگر. وقتی سایتهای ای میل هم بسته میشوند وقتی با اینترنت adsl سرعت دانلود به یک کیلو بایت در ثانیه میرسد وقتی سیستم پیامک دچار اختلال میشود یعنی "خبری در راهست". و چه حال خوشیه وقتی با حال انفلونازایی که اول متن گفتم منتظر خبر هم باشی . کسی از تاسوعا و عاشورای 88 خورشیدی تهران، ایران خبری دارد؟

 

متنی که وعده اش را داده بودم. این متن در دو کد کلاس ترجمه ادبی (1) دانشگاه خیام کار شد. کلاسهایی که فقط اخر کلاس میفهمی چه انرژی ازت گرفته تا به یه ترجمه نسبتن قابل قبول با احساس رضایت در بین دانشجویان عزیز برسی. البته لازمه بگم بودن دانشجویان خلاق و علاقه مند این کار رو هم راحت تر میکنه هم لذت بخش تر و اینکه باز تاکید میکنم خلاقانه بودن هنر ترجمه وجود "یک" ترجمه صحیح و درست رو به شدت رد میکنه و ترجمه حاضر حاصل یک کار کارگاهی ترجمه است با دانشجویان رشته ادبیات انگلیسی ورودی 85 . امیدوارم دوستانی که به اینجا سر می زنن بقیه رو از راهنمایی هاشون بی بهره نسازن. و دو نکته: 1. با توجه به تغیر قالب وبلاگ بهتر است به جای اکسپلورر ار فایرفاکس برای سر زدن به اینجا استفاده کنید. 2. امیدوارم تا صبح بتونم بر این انفلو انزا غلبه کنم و بیام کلاس، پس فعلن فرض بر اینه که کلاسهای چهارشنبه برقرارن.

Beginners

By Raymond Carver

My friend Herb McGinnis, a cardiologist, was talking. The four of us were sitting around his kitchen table drinking gin. It was Saturday afternoon. Sunlight filled the kitchen from the big window behind the sink. There were Herb and I and his second wife, Teresa—Terri, we called her—and my wife, Laura. We lived in Albuquerque, but we were all from somewhere else. There was an ice bucket on the table. The gin and the tonic water kept going around, and we somehow got on the subject of love. Herb thought real love was nothing less than spiritual love. When he was young he’d spent five years in a seminary before quitting to go to medical school. He’d left the Church at the same time, but he said he still looked back to those years in the seminary as the most important in his life.

تازه کارها

ریموند کارور

دوستم هرب مک گینز - که متخصص قلب است – مشغول صحبت بود. چهارنفری  دور میز آشپزخانه اش نشسته بودیم و مشروب می خوردیم. بعد از ظهر شنبه بود. آشپزخانه از پنجره ی بزرگ پشت ظرفشویی مملو از نور خورشید شده بود.من بودم، زنم لورا و هرب و زن دومش ترزا که او را تری صدا می کردیم. همگی در آلبوکرک زندگی می کردیم٬ ولی هیچ کداممان اصاﻠﺘن اهل انجا نبودیم. ظرف یخ روی میز بود. مشروب و نوشیدنی همراه آن دست به دست می چرخید و موضوع بحث به عشق رسید. هرب اعتقاد داشت که عشق واقعی چیزی کمتر از عشق معنوی نیست. وقتی جوان بود پنج سال از عمرش را در مدرسه ی علوم دینی گذراند قبل از اینکه آنجا را به قصد دانشکده پزشکی ترک کند. ازهمان موقع دیگر به کلیسا هم نرفت ٬اما هنوز هم آن سالها را مهمترین دوره ی زندگی خود می دانست.

Terri said the man she lived with before she lived with Herb loved her so much he tried to kill her. Herb laughed after she said this. He made a face. Terri looked at him. Then she said, “He beat me up one night, the last night we lived together. He dragged me around the living room by my ankles, all the while saying, ‘I love you, don’t you see? I love you, you bitch.’ He went on dragging me around the living room, my head knocking on things.” She looked around the table at us and then looked at her hands on her glass. “What do you do with love like that?” she said. She was a bone-thin woman with a pretty face, dark eyes, and brown hair that hung down her back. She liked necklaces made of turquoise, and long pendant earrings. She was fifteen years younger than Herb, had suffered periods of anorexia, and during the late sixties, before she’d gone to nursing school, had been a dropout, a “street person,” as she put it. Herb sometimes called her, affectionately, his hippie.

تری گفت مردی که قبل از هرب با او زندگی می کرده آنقدر او را دوست داشت که حتی می خواست او را بکشد. هرب از حرف تری خنده اش گرفت و شکلک درآورد. تری نگاهی به او انداخت و بعد گف: "یک شب مرا به شدت کتک زد٬ آخرین شبی که باهم زندگی کردیم٬ درحالیکه داد می زد و می گفت: ’دوستت دارم٬ نمی فهمی؟ دوستت دارم٬ زنیکه ی هرزه.‛ مرا از پاهایم گرفت و دورتادور اتاق پذیرایی کشاند٬ همانطور مرا دوراتاق پذیرایی می کشاند و سرم به این ور و آن ور می خورد.“ تری نگاهی به ما که دور میز نشسته بودیم انداخت و سپس نگاهش به دستانش که لیوان را با آنها گرفته بود خیره ماند. گفت: ”با همچین عشقی چه کار میشه کرد؟“  زنی بود استخوانی با صورتی زیبا٬ چشمانی تیره و موهای قهوه ای که تا کمرش می رسید. به گردنبندهای فیروزه و گوشواره های بلند و آویزعلاقه داشت. پانزده سال از هرب کوچک تر بود ٬هرازگاهی دچار بی اشتهایی می شد٬ و اواخر دهه ی شصت قبل ازآنکه به دانشکده پرستاری برود ٬ ترک تحصیل کرده بود یا به گفته ی خودش آواره ی خیابان شده بود.هرب گاهی از روی محبت او را هیپی خود صدا می زد.

“My God, don’t be silly. That’s not love, and you know it,” Herb said. “I don’t know what you’d call it—madness is what I’d call it—but it’s sure as hell not love.”

“Say what you want to, but I know he loved me,” Terri said. “I know he did. It may sound crazy to you, but it’s true just the same. People are different, Herb. Sure, sometimes he may have acted crazy. O.K. But he loved me. In his own way, maybe, but he loved me. There was love there, Herb. Don’t deny me that.”

هرب گفت:” ای بابا ٬اینقدر ساده نباش. این اسمش عشق نیست٬ خودتم می دونی. نمی دونم تو اسمشو چی می ذاری_منکه می گم جنون _عمرن اگه عشق باشه.“

تری جواب داد:” اسمشو هرچی می خوای بذار٬ ولی می دونم که عاشقم بود٬ ﻤﻄﻤﺌﻨﻢ که بود.ممکنه دیوونگی باشه٬ بهرحال حقیقت داشت. آدماهمه یجور نیستن هرب. درسته٬ هرازگاهی دیوونه بازیهایی درمیاورد. قبول٬ ولی عاشقم بود. شاید به روش خودش٬ ولی عاشقم بود. عشق بود هرب ٬نگو که نبود.“

Herb let out breath. He held his glass and turned to Laura and me. “He threatened to kill me, too.” He finished his drink and reached for the gin bottle. “Terri’s a romantic. Terri’s of the ‘Kick-me-so-I’ll-know-you-love-me’ school. Terri, hon, don’t look that way.” He reached across the table and touched her cheek with his fingers. He grinned at her.

Now he wants to make up,” Terri said. “After he tries to dump on me.” She wasn’t smiling.

“Make up what?” Herb said. “What is there to make up? I know what I know, and that’s all.”

“What would you call it then?” Terri said. “How’d we get started on this subject anyway?” She raised her glass and drank. “Herb always has love on his mind,” she said. “Don’t you, honey?” She smiled now, and I thought that was the last of it.

 

هرب آهی کشید. لیوانش را برداشت، رو به من و لورا گفت: ”  منو هم تهدید به مرگ کرده بود.“ هرب لیوانش را سرکشید و دستش را دراز کرد تا بطری مشروب را بردارد. ” تری آدم واقع گرایی نیست. از اون تیپ آدمایی که می گه’ منو بزن تا بدونم دوستم داری‛  تری جان٬اینجوری نگاه نکن.“ هرب دستش را دراز کرد و گونه تری را نوازش کرد. لبخندی زد.

 تری گفت٬”حالا می خواد جبران کنه ٬بعد از اینکه حسابی منو ضایع کرد.“

 هرب جواب داد: ”چی رو می خوام درست کنم؟ چیزی نیست که بخوام درستش کنم. هرچی گفتم عین حقیقت بود٬ همین.“

 تری گفت٬” پس اسمشو چی میذاری؟ اﺼﻟن چی شد که حرف به اینجا کشید؟“ لیوانش را بالا برد و نوشیدینیش را خورد.”هرب همیشه ذهنش درگیرعشقه٬ مگه نه عزیزم.“  اینجا بود که لبخند زد٬ فکر کردم آخرین باری است که لبخند می زند.

“I just wouldn’t call Carl’s behavior love, that’s all I’m saying, honey,” Herb said. “What about you guys?” he said to Laura and me. “Does that sound like love to you?”

I shrugged. “I’m the wrong person to ask. I didn’t even know the man. I’ve only heard his name mentioned in passing. Carl. I wouldn’t know. You’d have to know all the particulars. Not in my book it isn’t, but who’s to say? There’re lots of different ways of behaving and showing affection. That way doesn’t happen to be mine. But what you’re saying, Herb, is that love is an absolute?”

“The kind of love I’m talking about is,” Herb said. “The kind of love I’m talking about, you don’t try to kill people.”

 هرب جواب داد٬” عزیزم٬حرف من اینه٬ من رفتار کارل رو عشق نمی دونم.“ هرب نگاهی به من و لورا انداخت و گفت٬” نظر شما چیه بچه ها؟ به نظر شما این عشقه؟“

 شانه بالا انداختم و گفتم: ” از بد کسی پرسیدی. من هیچ شناختی از این مرد ندارم. فقط چند بار اسمشو شنیدم. نمی شناسمش.ادم باید تمام جزﺌیات رو بدونه. بنظر من که عشق نیست ٬ولی خوب چه معلوم؟ شیوه ها و رفتارهای زیادی وجود داره تا آدم عشقش رو نشون بده. من یکی که این روش رودر پیش نمی گیرم. توچی می خوای بگی هرب؟ منظورت اینه که عشق یک امر مطلقه؟“

 هرب جواب داد: ” عشقی که من ازش حرف می زنم٬ عشقی که من ازش حرف می زنم ٬اینه که باعث نمیشه معشوقت رو بکشی.“

Laura, my sweet, big Laura, said evenly, “I don’t know anything about Carl, or anything about the situation. Who can judge anyone else’s situation? But, Terri, I didn’t know about the violence.”

I touched the back of Laura’s hand. She gave me a quick smile, then turned her gaze back to Terri. I picked up Laura’s hand. The hand was warm to the touch, the nails polished, perfectly manicured. I encircled the broad wrist with my fingers, like a bracelet, and held her.

“When I left he drank rat poison,” Terri said. She clasped her arms with her hands. “They took him to the hospital in Santa Fe where we lived then and they saved his life, and his gums separated. I mean they pulled away from his teeth. After that his teeth stood out like fangs. My God,” she said. She waited a minute, then let go of her arms and picked up her glass.

 لورا٬ لورای شیرین و تپل من با خونسردی گفت: ”من نه از کارل چیزی می دونم٬ نه از شرایطی که توش قرار داشت. چطور میشه در مورد موقعیت یکی دیگه حرف زد؟ ولی تری از رفتار خشونت آمیزش خبر نداشتم.“

 دستم را گذاشتم رو دست لورا. لبخندی به من زد و زود سرش را برگرداند و به تری خیره شد. دست لورا را در دستم گرفتم. دستهایش گرم بود٬لاک براقی به ناخنهایش زده و آنها را خوب مانیکور کرده بود. مثل یک دستبند٬ انگشتانم را دور مچ پهنش حلقه کردم.

 تری گفت:” وقتی ترکش کردم٬ مرگ موش خورد.“  بازوهایش را محکم در دست گرفت و گفت: ” بردنش به یه بیمارستان تو سانتافه ٬جایی که زندگی می کردیم و جونش رو نجات دادند. لثه هایش از هم جدا شده بودند.منظورم اینه که از دندوناش جدا شدند. بعد از اون همه ی دندوناش مثل دندون نیش بیرون زده بودند. وای“ مکثی کرد و بازوهایش را رها کرد و لیوانش را برداشت.

 

 

تسلیت

یکشنبه 1388/09/29

خبر بس ناگوار است و باورش سخت دشوار. "انسانیت"، "انسان"،"اسلام"، "تشیع"و "ایران" در سالروزهای عزاداری سرور ازادگان، حسین مظلوم(ع) ازاده مردی را از دست داد که شهد ازادگی را به شیرینی قدرت نفروخت. به سهم خود ضایعه از دست دادن حضرت ایت الله حسینعلی منتظری را تسلیت می گویم و برای روح ان بزرگمرد از خداوند متعال علو درجات ارزو می کنم.

 

جمعه 1388/09/27

خوب پاسخ فرد استخدام شده این بود: سوییچ رو به دکتر میدادم تا پیر زن رو به جایی برسونه و خودم با زن/مرد رویاهام منتظر اتوبوس می ماندم. پاسخ من: پیر زن با حال وخیم! این مطلب رو در کتاب راز لوبیا نوشته حمید عرفانیان خانزاده و نویدرضا برومند علیپور انتشارات سلسله الذهب (۱۳۸۸) خواندم. یادداشت بعدی یک متن و ترجمه ان خواهد بود که در کلاس ترجمه ادبی(۱) کار شد.