روی در روی سیاهی
سه شنبه 1388/11/20
Face to face with the darkness
Stands straight
All by itself, the whole night
Light in its words
Fire on its tongue
On its lips, Shout
Candle
Adds to its fire if beheaded by the sword
Darkness is lost if candles lit;
Will there be anyone among the crowd
To stand straight, like the candle
Face to face with the darkness?
(Fereydon Moshiri)
روی در روی سیاهی
ایستاده راست
یکه وتنها، تمام شب
در کلامش، نور
بر زبان، آتش
بر لبش، فریاد:
شمع.
شعله افزون می کند گر سر به تیغش بر زنند!
تیرگی ها گم می شود چون شمع ها روشن کنند.
راست-هم چون شمع-خواهد ایستاد آیا
روی در روی سیاهی
یک تن از این جمع؟(فریدون مشیری)
دیالوگهای فراموش نشدنی (با تشکر از خانم حسینی)
یکشنبه 1388/11/18سوته دلان ... علی حاتمی جهانگیر فروهر : دلمون برات تنگ ميشه ، بهت عادت كرده بوديم. به اخم و تخمات ، اولدرم بلدرمات ، سگ صلحيات. ولي گور پدر دل ما ! دل تو شاد
...نامشون هم وصله به برق توكل ، اينه كه حكمتش پنالتيه ، يه شوت سنگين گله ، گلشم تاج گله
...بیخیال شدن ....اند چشم پوشی ورفاقت است.(مارمولك - كمال تبریزی)ا
رسم رفاقت صداقته نه لاپوشونيو بي صداقتي....
مادر: سر شام
گریه نکنید، غذا رو به مردم زهرنکنین. سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر کفایت
داریم. راه نیفتین دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف.آبروداری کنین بچه ها،نه با
اسراف. سفره از صفای میزبان خرم می شه،نه از مرصع پلو. حرمت زنیت مادرتون رو حفظ
کنین. محمدابراهیم،خیلی ریز نکن مادر،اون وقت می گن خورشتشون فقط لپه داره و پیاز
داغ.
مادر - علی حاتمی
فحش نامه !!!
یکشنبه 1388/11/11
“In 1958 I wrote the following:
'There are no hard distinctions between what is real and what is unreal, nor between what is true and what is false. A thing is not necessarily either true or false; it can be both true and false.'
I believe that these assertions still make sense and do still apply to the exploration of reality through art. So as a writer I stand by them but as a citizen I cannot. As a citizen I must ask: What is true? What is false?” (Harold Pinter, the playwright, in his pre-recorded Nobel Banquet Speech, 2005)
Now, What about us? Where the truth lies for us? Are we characters of a play? A big one? With ever-shifting roles? Or worst of all a citizen at a play? No, I’m sure Pinter didn’t mean it. To make it so Complex. For him it was quite possible to differentiate between “play” and Citizenship. So when it comes to be a citizen, he addresses Tony Blair “Resign, Resign, Resign” to show his disagreement with the commencement of the Iraqi War. But we, me, here, need to be a good actor to go on being a citizen. That’s the tragedy. Will this tragedy be so sustained one day that we might even bear it? If this be our hope, we are hoping for a deeper human tragedy. What is; therefore, a better wish and where to find it? ….
p.s. this thought was the cause of insomnia I’m experiencing just now. I’m getting asleep with the hope you sleep on this for me!
جدل شاعرانه (thx to Ms. Hosseini for sending me this text)
دوشنبه 1388/10/21یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :
صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست
عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:
ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی
سحر هم رازی
جمعه 1388/10/18"حای ان دارد که چندی، هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه، این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخنها، نکته ها از انجمن ها
بشنوای سنگ بیابان، بشنوید ای بادوباران
با شما همرازم اکنون
با شما دم سازم اکنون""کافر همه را به کیش خود پندارد"
چهارشنبه 1388/10/09"کافر همه را به کیش خود پندارد"
نمیدونم چرا این جمله رو بیشتر بک پند اخلاقی می دونم تا یک کلمه یا جمله قصار. احساس میکنم تاکید میکنه که ببین نماینده کسی بودن، سخن از زبان دیگران گفتن، قیم بقیه بودن، خلاصه این جور چیزا الکی نیست. بگواین منم، بگو من اینم، بگو مرام من اینه، بگو حرف من اینه، بگو من اینجوری فکر میکنم. راجع به بقیه نمی دونم من فکر میکنم بقیه اینجوری فکر میکنن. نگو من بقیه ام. نگو من مردمم. نگو من نماینده بی رو برگرد بقیه ام. یابدتر اینکه چطور خودتو نماینده اونایی میدونی که بیش از هزار سال پیش از تو زندگی می کردن.... میدونین هیچ وقت تو عمرم جیگرم از داغ مظلومیت امام حسین(ع) به اندازه امسال اتیش نگرفت. ...
عاشورای مظلوم
دوشنبه 1388/10/07یک هفته است که دچار انفلوانزا شدم و عملن هیچ کاری نمیکنم. نشانی از بهبودی هم نیست. مسکن امپول شلغم بخور کابوس تب و لرز حالات اشنای این روزهایم شده اند و حداکثر تماشای سریال "فرار از زندان" که کمک میکند از این سال ثانیه های کابوس فرار کنم. تاسوعا و عاشورا هم که خوب به خودی خود غمبار هستند و امسال هم ... غمبارتر. توی این روزهای ایران که باشی خیلی به حافظه تاریخی و سالنامه و این جور چیزها نیاز نداری. به یمن اینترنت و تلفن همراه این نیازها به چشم نمی اید منتها اینجا از نوعی دیگر. وقتی سایتهای ای میل هم بسته میشوند وقتی با اینترنت adsl سرعت دانلود به یک کیلو بایت در ثانیه میرسد وقتی سیستم پیامک دچار اختلال میشود یعنی "خبری در راهست". و چه حال خوشیه وقتی با حال انفلونازایی که اول متن گفتم منتظر خبر هم باشی . کسی از تاسوعا و عاشورای 88 خورشیدی تهران، ایران خبری دارد؟

